وقتی یسنا نی نی بود
سلام دخمل نازم الان بزرگ شدی و کلی خانوم شدی.اما امان از روزایی که تازه پا به این دنیا گذاشته بودی.تا ٤ ماهه شدی خیلی روزای سختی رو گذروندیم.تا ١ ماهگی ساکت و آروم بودی.اما بعد اون روزا خیلی کم می خوابیدی و شبها از ساعت ١٠ تا صبح همش و بدون وقفه گریه میکردی.بی خوابی های شبانه داشت از پا درم می آورد.اگه مامان جون کمکم نبود نمی دونم چیکار باید میکردم. بیچاره بابا علی هم خیلی سختش شده بود.تو تمام شب گریه میکردی و نمیزاشتی بخوابه.واون صبح زود باید میرفت سرکار. بیشتر این مدت رو خونه باباجون اینا بودیم.اما یه مشکل دیگه هم بود و اون این بود که تو جز من بغل هیچکس آروم نمیشدی.و به محض اینکه یه قیافه جدید میدیدی میزدی زیر گ...
نویسنده :
مامانی
17:38


